جنگ جهانی صفرم!

جنگی با حضور لئو تولستوی و فلورانس نایتینگل، که از فلسطین آغاز شد و بر سرنوشت بوشهر و هرات اثر گذاشت…

روسیه و اوکراین، یک‌شبه به فکر جنگ با هم نیفتادند. ۸ سال قبل از حمله‌ی روس‌ها به خاک اوکراین، یک شبه‌جزیره‌ی گمنام تیتر اول رسانه‌ها شد: کِریمه…

کِریمه شاید اسم آشنایی برای ما نبود و هنوز هم چندان نباشد، اما در تاریخ اروپا و آسیا، نام آشنایی است. آشنا نه به خاطر بحران سال ۲۰۲۲ روسیه و اوکراین و نه حتی به خاطر بحران کریمه در مارس ۲۰۱۴… خیلی قبل از این‌ها، ۱۷۰ سال پیش، بحران کریمه اتفاق افتاد؛ زمانی که جنگ خونبار اروپایی‌ها، مستقیماً بر سرنوشت مردم ایران و افغانستان اثر گذاشت‌ و لحظه‌ای حساس از تاریخ جنوب را رقم زد.

نخل و برنو، از جنگ کریمه می‌گوید…

کریمه اینجاست؛ در شمال دریای سیاه… چون فقط از یک طرف به دریا متصل است، شبه جزیره کریمه خوانده می‌شود.

بریتانیا در نیمه قرن ‍۱۹ (۱۸۵۰ میلادی، ۱۲۲۹ شمسی)، خود را قدرت اول اروپا می‌دید و خوش نداشت کسی موی دماغش بشود. ۵۰، ۶۰ سالی می‌شد که جنگ‌های ناپلئونی تمام شده بود و خطر فرانسه برای بریتانیا کمتر شده بود؛ ولی این بار نوبت به روسیه بود که قدرت بریتانیا را به چالش بکشد.

در زمان ناپلئون بناپارت، انگلیس با روسیه، علیه فرانسه وحدت کرده بود؛ اما حالا دشمنی بریتانیا با روسیه علنی شده بود و کم‌کم هوا، بوی جنگ می‌داد. تصویر بالا نبرد واترلو میان فرانسه و انگلیس را نشان می‌دهد.

بریتانیا خودش ید طولایی در اشغال سرزمین‌های دیگر و لشکرکشی به این طرف و آن طرف داشت؛ اما حالا روسیه هم در حال دست‌اندازی به خاک سرزمین‌های دیگر بود و این به مزاق بریتانیا خوش نمی‌آمد. بریتانیا باید فکری به حال روسیه می‌کرد.

روسیه جز بخش‌هایی از سرزمین ما که در گلستان و ترکمانچای گرفت، بخش‌هایی از ژاپن و چین و ممالک دیگر را هم با زور گرفته بود. از لشکرکشی‌های بریتانیا هم احتمالاً بیشتر شنیده‌اید؛ از جمله لشکرکشی به خارگ و جنوب ایران که پیش‌تر گفته بودیم. تصویر بالا نبرد ایران و روسیه در زمان فتحعلی شاه قاجار است.

بریتانیا ترجیح می‌داد کارش با روسیه به تقابل مستقیم نرسد؛ به همین خاطر، این وسط کشورهایی بودند که به عنوان حائل، فاصله بریتانیا با روسیه و مستعمراتش را حفظ می‌کردند. عثمانی از جمله بزرگترین این کشورها بود. امپراطوری پهناوری که روسیه و غرب آسیا را از اروپا جدا می‌کرد و نمی‌گذاشت کار دو کشور به تقابل مستقیم بکشد…

افغانستان (رنگ سیاه) در آسیای شرقی و عثمانی (سبز کم‌رنگ) در قلب اروپا، مهم‌ترین سرزمین‌هایی بودند که بریتانیا (رنگ قرمز) به عنوان حائل از آن‌ها استفاده می‌کرد. روسیه هم در بالای نقشه مشخص است. نقشه مربوط به سال ۱۸۵۰ میلادی است.

بریتانیا اما نگران بود؛ نگران تلاش‌های روسیه برای عبور از این حائل…
بنادر روسیه در فصل‌های سرد، به کار تجارت و دریانوردی نمی‌آمدند؛ اما آب‌های گرم و بنادر مهم عثمانی می‌توانست جانی دوباره به توان دریایی روسیه ببخشد تا روس‌ها بتوانند –به قصد تجارت یا غارت- کشتیرانی کنند.

در دوران نیکلای اول، نیروی دریایی روسیه با سرعت بالایی در حال توسعه بود و بریتانیا ترس آن را داشت که تسلطش بر آب‌های جهان با تهدید مواجه شود. نیروی دریایی روسیه بیش از هر قدرت دیگری نیروی انسانی داشت و کشتی‌هایش فقط از بریتانیا کمتر بودند.

بحران کریمه از جایی شروع شد که ظاهراً چندان ارتباطی به طرفین درگیر نداشت؛ فلسطین…
کاتولیک‌های رومی و ارتدوکس‌های یونانی از قدیم‌ بر سر مناسک و آثار مختلف مربوط به معابد مقدس در اورشلیم و بیت‌اللحم دعوا داشتند؛ ماجرا، ماجرای جدیدی نبود… اما ژانویه ۱۸۵۳ میلادی، همین درگیری ساده و تکراری بر سر انجام مناسک مذهبی، با دخالت بریتانیا و روسیه، زمینه‌ساز جنگی تمام عیار شد…

کلیسای مهد که مسیحی‌ها اعتقاد دارند حضرت مسیح اینجا متولد شده؛ یعنی شهر بیت‌اللحم در ۱۰ کیلومتری قدس.

انتظار می‌رفت مثل همیشه، سلطان عثمانی ماجرا را حل و فصل کند؛ اما عثمانی آنقدر ضعیف شده بود که حرف سلطان فصل الخطاب نبود! عثمانی، مرد بیمار اروپا، به لطف حمایت اقتصادی و سیاسی بریتانیا هنوز اشهدش را نخوانده بود. البته که می‌دانیم انگلیسی‌ها برای رضای خدا این کار را نکرده بودند! مهار تنگه‌های بسفر و داردانل در دست سلطان عثمانی بود و بریتانیا برای جلوگیری از عبور روسیه از تنگه‌ها باید دمِ سلطان را می‌دید…

تنگه‌های بسفر و داردانل، دریای سیاه را به مدیترانه متصل می‌کردند و عبور روسیه از این تنگه‌ها، یعنی حضور روسیه در آب‌های گرم و فرار از زمستان‌های سرد دریای سیاه.

پادشاه عثمانی، سلطان عبدالمجید، تصمیم گرفت به نفع راهبان کاتولیک عمل کند و رضایت کشورهایی مثل فرانسه –که اکثریت جمعیت‌شان کاتولیک بودند- را جلب کند. ولی تزار روسیه ادعای حمایت از راهبان ارتدوکس شرقی را داشت و از این تصمیم عصبانی شد.

نیکلای اول، تزار روسیه را مسیحی ارتدوکس توصیف کرده‌اند. او دولت روسیه را مسئول حمایت از منافعِ ارتدوکس‌ها –به ویژه ۱۲ میلیون ارتدوکسِ ساکن در قلمرو عثمانی- می‌دانست.

روسیه در فوریه ۱۸۵۳ نماینده‌ خود را به عثمانی فرستاد تا اعلام کند که تزار خود را نماینده دوازده میلیون مسیحی ارتدوکسی می‌داند که از تبعیض مذهبیِ حکومت عثمانی در رنج و زحمت‌اند. تزار پیغام داده بود که به نمایندگی از این جمعیت، خواهان حق دخالت در مسائل داخلی عثمانی‌ست…
از سوی دیگر بریتانیا نماینده‌ای فرستاد تا حکم سلطان را تغییر دهد و غائله ختم شود؛ اما، مخالف این بود که سلطان درخواست روسیه را بپذیرد.
در نهایت، سلطان، به پشتوانه انگلیس، دست رد به سینه نماینده روسیه زد و او هم خشمگین، عثمانی ترک کرد…

نماینده بریتانیا برای مذاکره با سلطان، سِر استراتفورد کنینگ (سمت راست تصویر) بود که پیش از این به عنوان سفیر بریتانیا در قسطنطنیه خدمت کرده بود. از طرف دیگر، روسیه هم دوست و مشاور تزار، پرنس منشیکوف ۷۱ ساله (سمت چپ تصویر) را برای مذاکره به قسطنطنیه فرستاده بود.

روسیه تصمیم سخت را گرفته بود و آماده‌ی نبرد می‌شد… برای اینکه حساب کار دست سلطان بیاید، دو لشکر روس به والاکیا و مولداوی حمله‌ور شدند. سلطان که خاکش را در اشغال می‌دید، به روسیه اخطار داد که نیروهایش را از عثمانی خارج کند؛ روسیه توجهی نکرد و سلطان، دلخوش به حمایت بریتانیا، ۲۳ اکتبر ۱۸۵۳، به تزار اعلام جنگ داد : ۱ آبان ۱۲۳۲ شمسی.
بریتانیا دنبال رویارویی مستقیم با روسیه نبود؛ اما این بار –استثنائاً- تصمیم سلطان با مشورت بریتانیا نبود!

عبدالمجید،‌ سلطان عثمانی،‌ پس از اشغال خاکش (والاکیا و مولداوی) توسط روسیه،‌ بدون اینکه با بریتانیا مشورت کند، به روسیه اعلام جنگ داد.‌

انگلیسی‌ها برای ورود به صحنه‌ی نبرد، عجله به خرج ندادند…
سیاستمداران انگلیسی، پیش‎‌بینی می‌کردند روسیه در همان حملات اول، کار عثمانی را تمام کند و کیلومترها پیش برود؛ اما مشکل این بود که ورودشان به جنگ مستقیم با روسیه، کمکی به عثمانی نمی‌کرد. بنابراین به‌جای اعزام نیرو و پشتیبانی به جنگ، راه دیپلماسی را پیش گرفتند…

نخست وزیر انگلیس در آن زمان، جورج-همیلتون گوردون، و وزیر خارجه جورج ویلر بود. این تصویر، کابینه نخست وزیر بریتانیا در سال ۱۸۵۴ را نشان می‌دهد…

ناپلئونِ سوم، پادشاه فرانسه، خیلی زود به دعوت انگلیسی‌ها لبیک گفت. او مدتی پیش با کودتا سر کار آمده بود و انگلستان هم حمایتش کرده بود تا تاج و تختش حفظ شود. فرانسه پذیرفت که ارتش کارکشته خود را وارد جنگ با روس‌ها کند…

ناپلئون سوم، برادرزاده ناپلئون بناپارت بود. در زمان جنگ کریمه، بیش از ۳۰ سال از مرگ ناپلئون بناپارت می‌گذشت.

جنگ، متوقف به مذاکرات نبود. عثمانی اولین حمله روسیه را بدون کمک فرانسه و انگلیس دفع کرد و روسیه عقب نشست…
اما کمی بعد، در نوامبر ۱۸۵۳، روسیه دوباره از سواستوپول به بندر سینوپ حمله کرد و بیش از ۴۰۰۰ هزار نفر را قتل عام و شهر را به کل نابود کرد…

مردم فرانسه و انگلیس، حمله روسیه به سینوپ را تحقیر ناوگان دریایی‌شان می‌دانستند؛ چرا که متحد عثمانی متحد آن‌ها بود.

چهار ماه بعد از قتل عام سینوپ، شش ماه پس از آغاز جنگ، در حالی که روسیه خاک عثمانی را ترک کرده بود، بهارِ ۱۸۵۴ ، بالأخره فرانسه و انگلیس به روسیه اعلان جنگ دادند! و جبهه متفقین در مارس همان سال، «آماده» صف‌آرایی علیه روسیه شد…

جبهه متفقین متشکل از عثمانی، بریتانیا و فرانسه بود. بعدها ساردنی هم به متفقین پیوست. این تصویر فرماندهان متفقین در جنگ در اواسط سال ۱۸۵۵ را نشان می‌دهد. لُرد رگلن، عمر پاشا و ژنرال پلیسیه…

متفقین، ظاهراً درک درستی از جنگ نداشتند. فرماندهانِ نظامی حتی نمی‌دانستند کجا باید به روس‌ها حمله کنند!
نقشه‌ای از سواستوپول -شهر قدرت سلطنتی روسیه- در کار نبود. نه فرانسوی‌ها و نه انگلیسی‌ها اطلاعی از موقعیت جغرافیایی منطقه‌ای که می‌خواستند اشغالش کنند، نداشتند؛ حتی نمی‌دانستند نیروهایشان را کجا باید پیاده کنند!

تنها چیزی که متفقین می‌دانستند این بود که باید سواستوپول در جنوب شبه جزیره کریمه را نابود کنند؛ جایی که پایگاه‌های دریایی مهم روسیه در دریای سیاه آن‌جا مستقر بود.

فرماندهان متفقین، با یونیفرم کامل نظامی، بدون استتار و پوشش و در روشنایی روز، سوار کشتی شدند تا منطقه را شناسایی کند. چشمانشان را به دوربین جسبانده بودند و از فاصله‌ی نزدیک، سواحل کریمه را دید می‌زدند؛ روس‌ها هم از طرف دیگر فرماندهانی را زیر نظر داشتند که ذره‌ای به پنهان شدن از دست دشمن فکر نکرده بودند! عجیب‌تر اینکه به فکر هیچ کدام نرسید که به دیگری حمله کند!

اصرار انگلیسی‌ها به دیسیپلین نظامی و استفاده از یونیفرم کامل، بعدها حسابی کار دست سربازان انگلیسی داد. لباس انگلیسی‌ها آنقدر زرق و برق داشت که نور خورشید را بازتاب می‌داد و به راحتی برای روس‌ها قابل تشخیص بود. کمربند و شلوار تنگ و کلاه و چکمه سنگین…

در نتیجه‌ی این شناسایی تاریخی(!)، فرماندهان متفقین بالأخره تصمیم گرفتند نیروها را در یکی از سواحل غربیِ شبه‌جزیره‌ی کریمه پیاده کنند؛ البته که کسی نفهمید که چرا آنجا انتخاب شده…
متفقین، از محل پیاده شدنشان تا سواستوپول، باید از ۵ رودخانه عبور می‌کردند. یعنی در ۵ مانع طبیعی، به روسیه برای حمله و محاصره تعارف می‌زدند!

یکی از این ۵ رود، رود آلما بود که نبرد را هم به همین نام می‌شناسند: نبرد آلما.

وضعیت فرماندهی روس‌ها، از متفقین هم بدتر بود. روس‌ها با وجود این همه برتری جغرافیایی و طبیعی، از پس متفقین برنیامدند و در نبرد آلما -اولین نبرد متفقین با روسیه- عقب نشستند. نظامیان ارشد روس، حتی از سواستوپول هم عقب‌تر رفتند و شهر را به امان خدا رها کردند؛ اما متفقین در حرکتی عجیب، به جای محاصره‌ی شهر، آن را دور زدند و همان اطراف، مستقر شدند؛ در بالاکلاوا…

در نبرد آلما، ۲۵ هزار بریتانیایی، ۳۰ هزار فرانسوی و ۹ هزار نیروی عثمانی وارد کریمه شدند و با ۳۸ هزار نیروی روس پیکار کردند.

نبرد آلما نشان داد که هیچ ژنرال بزرگی در هیچ طرف جنگ حضور ندارد. هیچ استراتژیست نظامی قرار نیست عملیاتی را برنامه‌ریزی کند و از شرایط زمین، روشنایی و آب و هوا بهره ببرد. نتیجه‌ی نبرد را مهارت انگلیسی‌ها و فرانسوی‌ها تعیین نکرد؛ آنچه نتیجه نبرد را رقم زد، اشتباهات روس‌ها بود و تلاش‌های سربازان جان بر کفی که با حماقت فرماندهانشان، به کام مرگ رفتند.

۵۷۰۰ هزار سرباز روس، ۲۰۰۰ بریتانیایی، ۵۰۰ سرباز عثمانی و ۱۰‌ها سرباز فرانسوی کشته یا زخمی شدند. فرانسوی‌ها به دلیل حمایت نکردن از نقشه انگلیس، کشته‌شده‌های کمتری داشتند و انگلیسی‌ها عصبانی بودند.

روس‌ها که از تصمیم متفقین تعجب کرده بودند، به سواستوپول برگشتند و مدتی بعد، همه جانبه به بالاکلاوا حمله‌ور شدند؛ پس از ۴ مرحله عملیات خونبار فقط طی یک شبانه‌روز، بالاکلاوا همچنان در دست متفقین ماند…
بریتانیا در این نبرد، تقریباً نیمی از سواره‌نظام خود را از دست داد؛ عثمانی و روسیه هم تلفات فراوان و خسارات زیادی روی دستشان ماند؛ با این وجود، همه چیز، سر جای اولش بود…

انگلیسی‌ها در بالاکلاوا اردو زده بودند و حمله روسیه به این منطقه، نبرد بالاکلاوا نام گرفت. در این تصویر اردوگاه بالاکلاوا حدود ۸ ماه پس از نبرد بالاکلاوا به تصویر کشیده شده است.

کمتر از ۱۰ روز بعد، نوبت به نبردِ سوم رسید: خون‌بار…
۱۱ هزار سرباز روس، ۸ هزار بریتانیایی و چندصد نفر فرانسوی، فقط در یک روز قتل عام شدند. نتیجه چه بود؟ تقریباً هیچ!

نبرد اینکرمان که در منطقه اینکرمان در غرب سواستوپول اتفاق افتاد، از هر نبرد دیگری در جنگ کریمه، خون‌بارتر بود. ۵ نوامبر ۱۸۵۴، یعنی ۱۴ آبان ۱۲۳۳ شمسی.

اسمش این بود که سواستوپول محاصره است؛ اما مسیر رفت‌وآمد به شهر کاملاً باز بود؛ مهمات و آذوقه و امکانات از بنادر، به راحتی وارد می‌شد؛ اما در طرف مقابل، بریتانیایی‌ها که ظاهراً دست برتر را داشتند و هنوز شکستی متحمل نشده بودند، با بحران آذوقه و امکانات دست و پنجه نرم می‌کردند. معلوم نبود کدام طرف، توسط کدام طرف محاصره شده!

آذوقه و امکانات به سواستوپولِ محاصره شده وارد می‌شد؛ اما محاصره کنندگان آذوقه نداشتند!

زمستان آن سال، هوا بس ناجوانمردانه سرد بود! روس‌ها به خانه‌های سنگی خود در سواستوپول رفتند. فرانسوی‌ها هم کلبه‌های آماده برای سربازانشان پیش‌بینی کرده بودند. اما ارتش بریتانیای کبیر، نه سرپناهی داشت و نه لباس زمستانیِ قابل عرضی… روس‌ها هم از این فرصت استفاده می‌کردند و سواستوپول که امن شده بود را رها می‌کردند و سربازهای انگلیسی که از سرما در حال یخ زدن بودند را پیدا کرده و می‌کشتند.

وضع انگلیسی‌ها خیلی بد بود. کشتی پرنس هم که می‌توانست وضعیتشان را سر و سامان دهد، با ۴۰ هزار پالتو و چند هزار چکمه و ۵۰۰ تن لباس گرم، غرق شد!

تجربه‌های جنگ‌های ناپلئونی به کار فرانسه می‌آمد. پیشتیبانی فرانسوی‌ها از نیروها و ارزشی که برای سربازهایشان قائل بودند، قابل مقایسه با انگلیسی‌ها نبود. جز لباس، وضع غذای انگلیسی‌ها هم وحشتناک بود؛ خیلی از نیروها، بیرون از صحنه‌ی نبرد از پا درمی‌آمدند. بیمارستان‌ها پر بود از بیمار و کشتی‌های حمل بیماران و مجروحان، وضع فاجعه‌ای داشت.

بیمارستان‌های انگلیسی‌ها، در واقع سربازخانه‌های قدیمی عثمانی بودند. سربازهای با زخم‌های تازه جراحی شده را کنار مبتلاهای به وبا و اسهال خونی می‌انداختند. در این عکس، تخلیه تلفات بریتانیا از بالاکلاوا به تصویر کشیده شده است.

تعداد سربازان حاضر در بیمارستان، از نظامیانِ درگیر جنگ به مراتب بیشتر بود! آن‌هایی که در جنگ زخمی می‌شدند باید فاتحه خود در بیمارستان را می‌خواندند؛ بیماری، خیلی بیشتر از جنگ، باعث تلفات انگلیسی‌ها شد.

فقط در دسامبر ۱۸۵۴ دو هزار سرباز انگلیسی به علل مختلف در بیمارستان جان سپردند!

روزنامه‌ها، اخبار جنگ را برای اولین بار به صورت پیوسته و با فاصله‌ی زمانیِ کمی به انگلستان می‌رساندند. تصاویر وضعیت سربازها در جنگ، خون مردم را به جوش آورده بود. عده‌ای از پرستاران انگلیسی، داوطلبانه تقاضای حضور در جبهه‌ها را داشتند تا از زخمی‌ها و بیماران جنگی مراقبت کنند؛ اما ارتش انگلیس، حتی از رساندنِ آن‌ها به جبهه عاجز بود!

پرستاران داوطلب، مسیر ۴ هفته‌ای -از بریتانیا تا کریمه- را در ۴ ماه طی کردند!

زمستان برای انگلیسی‌ها سخت و مرگ‌بار گذشت؛ با وجود حضور پرستاران -با محوریت فلورانس نایتینگل- و بهتر شدن اوضاع لشکر، در آخر فصل سرما، همه‌ی اسب‌های ارتش بریتانیا از بین رفتند و دیگر نیروی سواره‌ای در کار نبود…

فلورانتس ناینتینگل -شاید تنها- قهرمان انگلیسی‌ها در جنگ بود. این پرستار زن، نقش جدی‌ای در سر و سامان دادن به وضعیت بهداشتی سربازها داشت. ناینتینگل که از او چندین فیلم و مستند هم ساخته‌اند، نشان داد که پرستارهای زن چطور می‌توانند در جنگ تأثیرگذار باشند. ناینتینگل در وسط تصویر از بقیه متمایز است…

کمی بعد، فشارهای رسانه‌ای در انگلیس به نتیجه رسید و دولتمردانِ ناخن‌خشکِ بریتانیا، بالأخره به ارسال آذوقه و امکانات کافی به جبهه‌ها رضایت دادند.
از آن طرف، فعالیت‌های دیپلماتیک انگلیسی‌ها هم جواب داد و پای امپراطوری ساردنی هم به جمع متفقین باز شد. ساردنی ۱۵ هزار نیروی تازه‌نفس به کریمه فرستاد…

متفقین، حالا متحد جدیدی کنار خود داشتند. ساردنی‌ها… بعدها در ۱۸۶۱ میلادی، پادشاهی ساردنی با الحاق دولت‌های دیگر ایتالیا به قلمرو خود، پادشاهی جدید ایتالیا را به وجود آورد. رنگ زرد در نقشه پادشاهی ساردنی را نشان می‌دهد. مجموع رنگ زرد و تیره در نقشه ایتالیای کنونی است.

حالا متفقین، پس از مدت‌ها، هم گرم شده بودند و هم سیر؛ تعداد نفراتشان هم بالأخره از روس‌ها جلو زده بود و تصمیم گرفتند در می ۱۸۵۵ واقعاً سواستوپول را محاصره کنند. بمباران شدید شهر آغاز شد. روس‌ها روزی ۱۰۰۰ نفر تلفات می‌دادند؛ اما دست از سواستوپول نکشیدند: ۱۲۰ هزار سرباز، در محاصره و بدون آذوقه‌ی کافی…

حمله هر روز ادامه داشت و تلفات روس‌ها به هفته‌ای هزاران نفر رسیده بود.

اوضاع برای روسیه بدتر هم شد. تزار نیکولای اول، در این شرایط بحرانی، از دنیا رفت و جای خود را به کسی داد که تمایل چندانی به مقاومت نداشت…
الکساندر دوم، تزارِ جدید، حمله‌ی همه جانبه، ولی بی‌برنامه‌ای را با ۶۰ هزار نیروی خسته و گرسنه تدارک دید. نتیجه، شکستی تحقیرآمیز بود با ۵۰۰۰ تلفات در یک روز؛ نبردی که با محوریت ارتش فرانسه و ساردنی بود و بریتانیا بر خلاف نبردهای قبل، چندان وارد درگیری نشد…

الکساندر دوم، تزار جدید روسیه بین دو راهی گیر کرده بود. خودش ظاهراً تمایلی به ادامه جنگ نداشت؛ اما از طرف دیگر نمی‌خواست با تصمیمش، به پدرش تزار نیکولای اول که جنگ را تا آنجا کشانده بود، بی‌حرمتی کند.

در نتیجه شکست مجدد روسیه، تزار الکساندر کم آورد و سواستوپول پس از ۳۹۴ روز محاصره، تخلیه شد؛ اما جنگ تمام نشد. دو طرف، تا ماه‌ها بعد گرفتار درگیری‌های پراکنده، با تلفات زیاد و بدون نتیجه بودند. نبردهایی که آخرش هم هیچ اثری بر نتیجه‌ی نهایی نداشت…

تصویر سرباز روس در حال ترک سواستوپول پس از ۳۹۴ روز محاصره.

پنج ماه بعد الکساندر، سرانجام تصمیم سخت و سرنوشت‌سازش را گرفت. ژانویه ۱۸۵۶، تزارِ جدید روسیه، تسلیمِ بی‌قید و شرط را پذیرفت و پای میز مذاکره رفت…

امپراطور اتریش که در این جنگ بی‌طرف بود، از ادامه جنگ و به خطر افتادن امنیت منطقه می‌ترسید. او از تزار خواستار پذیرش تسلیم بی‌قید و شرط شده بود و تزار پذیرفت.

دو ماه بعد، ۲۵ مارس ۱۸۵۶، پاریس میزبان رهبران کشورهای درگیرِ جنگ بود…
بعد از ۵ روز مذاکره، روسیه متعهد شد کشتی‌هایش را از دریای سیاه بیرون ببرد؛ حق بازسازی و استفاده‌ی نظامی از بندر سواستوپول را هم برای همیشه از دست داد؛ بخشی از مناطق تحت تصرفش را هم تخلیه کرد.
عثمانی هم متعهد شد که حق تمام مسیحیان را به رسمیت بشناسد.
با این حال، در تمام طول مذاکرات و در توافق نهایی، از فلسطین و نزاعی که باعثِ شروع جنگ شده بود، هیچ حرفی به میان نیامد و اختلاف پابرجا ماند!

نتیجه مذاکرات پاریس نشان داد ماجرای فلسطین، فقط بهانه‌ی جنگ بوده؛ هیچ کس به خودش زحمت نداد حرفی از فلسطین و سرنوشتش بزند.

جنگ کریمه ۲۸ ماه طول کشید و جان نیم میلیون نفر را گرفت. دو سومِ این تعداد بر اثر بیماری، گرسنگی و بی‌سرپناهی جان باختند. فقط در محاصره‌ی سواستوپول، بیش از ۱۰۰ هزار نفر قربانی شدند. بریتانیا نزدیک به ۷۰ میلیون پوند، فرانسه بیش از ۹۰ میلیون و روسیه بالغ بر ۱۴۰ میلیون پوند برای این جنگ ۲ ساله هزینه کردند: بیش از ۳۰۰ میلیون پوند، برای توافقی که ۱۵ سال هم دوام نیاورد!

تولستوی، نویسنده‌ی سرشناس روسی که به عنوان سرباز توپخانه در جنگ حضور داشته، یادداشت‌هایش را در قالب مجموعه‌ای داستانی به همین نام -سواستوپول- منتشر کرد؛ او بعدها اعلام کرده که از این یادداشت‌ها، در نگارش اثر تاریخی‌اش -جنگ و صلح- هم استفاده‌ی زیادی کرده…

جنگ، و صلحِ بعدش، حتی ثباتی نسبی هم به اروپا هدیه نداد!
در ۱۸۷۰، پروس، فرانسه و اتریش را شکست داد؛ ساردنی هم از این موقعیت استفاده کرد و بخش‌هایی از اتریش را گرفت و امپراتوری ایتالیا را تشکیل داد. کمی بعد روسیه هم از این نابسامانی استفاده کرد و رسماً -با قلدری- اعلام کرد که رفت‌وآمد کشتی‌هایش در دریای سیاه را از سر خواهد گرفت؛ کسی هم نبود که تعهدات روسیه را به چشمش بیاورد…

پروس در جنگ کریمه به متفقین نپیوسته بود و نیرویش را برای آینده نگه داشته بود. ارتش پروس و متحدان در روز ۱۸ ژانویه ۱۸۷۱ باعث اعلام موجودیت امپراتوری آلمان شدند. تصویر مربوط به همین تاریخ و تاجگذاری رایش اول،‌ در کاخ ورسای است.

جنگ کریمه، عمیقاً تباه بود؛ جنگی بر سر موضوعی پیش افتاده، تماماً اروپایی و میان چند دولت مسیحی، بر سر اختلافی در سرزمین‌های مسلمین… جلوه‌ای کاملی از مواجهه‌ی دولت‌های استعمارگر…

جنگ البته می‌دانیم که تمام نشد! پیشرفت عجیب تکنولوژی در اواخر قرن، رقابت‌های تسلیحاتی را به حدی بالا برد که یکی از اتفاقات وحشتناک تاریخ، یعنی جنگ جهانی اول را رقم زد.

بریتانیا اما از کریمه یک درس بزرگ گرفت؛ ساختارِ کاملاً رانتی و نظام ترفیع قبیله‌ای و اشرافی ارتش انگلیس، ناکارآمدی‌اش را در جنگ نشان داد و بریتانیا فهمید که با این رویه نمی‌تواند ابرقدرت دنیا بماند. مقامات بریتانیا مسیر تازه‌ای را برای جذب و ترفیع افسران لایقی از طبقه‌ی متوسط باز کردند و دست به اصلاح ساختار ارتش زدند.

بعد از جنگ کریمه، مسیر ارتش بریتانیا برای طبقات متوسط هم باز شد. تصویر مربوط به سال ۱۸۹۹ میلادی است.

ارتشی که یک سال بعد در برابر باقرخان و احمدخان تنگستانی، و مجاهدان دشتستانی، دشتی و چاهکوتاهی قرار گرفت، کیلومترها با ارتشِ بی‌در و پیکرِ بریتانیا در جنگ کریمه، فاصله داشت…

روایت این رویارویی تاریخی را در فصل دوم نخل و برنو بشنوید…

 

منابع:‌

جنگ کریمه؛ دبورا بکراش/آرش عزیزی؛ نشر ققنوس ۱۳۹۷

جنگ کریمه، بریتانیا و دیپلماسی «فریبکاری هدفمند»؛ عبدالله شهبازی

به اشتراک بگذارید
نویسنده
نخل و برنو
در گفت و گو شرکت کنید